دخـــــــــــــــــــــتر و پیــــــــــــــــــــــــرمرد
فاصله دخترک تا پیر مرد یک نفر بود روی نیمکتی چوبی روبه روی یک اب نمای سنگی پیرمرد صدای دختر رو شنید گفت غمگینی؟ نه . مطمئنی؟ نه . چرا گریه میکنی ؟ دوستام منو دوست ندارن چرا؟ چون خوشگل نیستم قبلا اینو بهت گفتن؟ نه . ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم . راست میگی؟ از ته قلبم اره دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و خوشحال به طرف دوستاش دوید چند دقیقه بعد پیرمرد اشکاشو پاک کرد کیفش رو باز کرد عصای سفیدشو بیرون اورد و راه افتاد ! ..